[ و به پسرش حسن فرمود : ] پسرکم چیزى از دنیا بجا منه چه آن را براى یکى از دو کس خواهى نهاد : یا مردى که آن را در طاعت خدا به کار برد پس به چیزى که تو بدان بدبخت شده‏اى نیکبخت شود ، و یا مردى که به نافرمانى خدا در آن کار کند و بدانچه تو براى او فراهم کرده‏اى بدبخت شود پس در آن نافرمانى او را یار باشى و هیچ یک از این دو در خور آن نبود که بر خود مقدمش دارى . [ و این گفتار به گونه‏اى دیگر روایت شده است که : ] اما بعد ، آنچه از دنیا در دست توست پیش از تو خداوندانى داشت و پس از تو به دیگرى رسد و تو فراهم آورنده‏اى که براى یکى از دو تن خواهى گذاشت : آن که گرد آورده تو را در طاعت خدا به کار برد پس او بدانچه تو بدبخت شده‏اى خوشبخت شود ، یا آن که آن را در نافرمانى خدا صرف کند پس تو بدانچه براى وى فراهم آورده‏اى بدبخت شوى و هیچ یک از این دو سزاوار نبود که بر خود مقدمش دارى و بر پشت خویش براى او بارى بردارى ، پس براى آن که رفته است آمرزش خدا را امید دار و براى آن که مانده روزى پروردگار . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :7
کل بازدید :41156
تعداد کل یاداشته ها : 20
04/1/15
12:21 ص

 

من  سوختم تا تو با حسین(ع) آشتی کنی

شخصی نقل می کرد: سال گذشته صبح سه شنبه در  مراسم زیارت  عاشورای صنف لباس فروشان با مردی روبرو شدم که شدیداً می گریست و آرام و قرار نداشت آنچنان که عزاداری دیگران را تحت شعاع قرار داده بود. بعد از مراسم تصمیم گرفتم که به نزدش بروم و دلیل بی تابیشت را جویا شوم . نشتم و  محو حرفهایش شدم. دل سنگ را آب می کرد:گفت: دخترم جوانی 17 ساله بود در همین آتش سوزی مسجد ارک  درگذشت.در خانواده ما فقط او اهل این حرفها بود، من و مادر و خواهر و برادرانش انگار نه انگار، عالم دیگری داشتیم. ای کاش لااقل نسبت به اوبی تفاوت بودیم و دیگر مسخره اش نمی کردیم. عزاداری رفتنش را بر سرش نمی کوبیدیم. حجابش را به استهزاء نمی گرفتیم...
بعد از آن شب که دخترم در میان شعله های آتش سوخت دل ما هم منقلب شد گرچه دیر شده بود و نمی توانستیم به این تنها عضو خانواده محبت کنیم اما با اظهار ارادت به آن بزرگوارانی که دخترم عاشقشان بود کمی احساس راحتی می کنیم. من بعد از آن شب همه شبهای مسجد ارک را رفتم، بعد از دهه اول هم شب ها پای منبری ثابت بیت الزهرا شدم و سه شنبه ها صبح هم صنف لباس فروشها...
دخترم دیشب به خوابم آمد، روی سجاده اش نشسته بود، چادر سفیدی به سر داشت و صورتش از روشنایی برق می زند. تا  او را دیدم به پایش افتاده و گفتم، مرا ببخش من و دیگر اعضای خانواده به تو بد کردیم حلالمان کن، من زار می زدم و او آرام می خندید. بعد یک دفعه بلند شد و به من گفت: پدر جان! من سوختم تا تو با امام حسین(ع) آشتی کنی، نمی ارزید؟
روزنامه شما 12/11/85


87/10/6::: 12:33 ع
نظر()
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ به پای سرو ها زنجیر تا کی؟ به دخمه ضجه ی دلگیر تا کی؟ به مسلخ غرق خون صدها کبوتر هلا! یا منتقم ! تاخیر تا کی؟ العجل یا مولانا یا صاحب الزمان ......